تبليغاتX
ذکر مدام تو
ذکر مدام تو

پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385

ذکر مدام تو



یا صبور....یا صبور... یا صبور... یا صبور... یا صبور... یا صبور.... یا صبور

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:2 توسط : نازنین

سه شنبه بیست و سوم آبان 1385



                                                     (...)

 

دوستش میدارم چرا که میشناسمش به دوستی و یگانگی

-         شهر همه بیگانگی و عداوت است –

هنگامی که دستان مهربانش را به دست میگیرم، تنهایی غم انگیزش را درمی یابم.

 

اندوهش غروب دلگیریست در غربت و تنهایی...

همچنان که شادیش طلوع همه ی آفتاب هاست و صبحانه و نان گرم و پنجره ای که صبحگاهان به هوای پاک گشوده میشود و طراوت شمعدانیها در پاشویه ی حوض...

 

چشمه ای، پروانه ای و گلی کوچک از شادی سرشارش میکند...

و یاسی معصومانه از اندوهی گرانبارش:

                                            اینکه نازنین او دیریست چیزی ننوشته !

 

چندان که بگویم: ( امشب چیزی خواهم نوشت.) ، با لبانی متبسم به خوابی عمیق فرو میرود...

چنان چون سنگی که به دریاچه ای و بودا که به نیروانا... و در این هنگام پسرک خردسالی را ماند که بازیچه ی محبوبش را تنگ در آغوش گرفته باشد...

 

اگر بگویم که سعادت ، حادثه ایست بر اساس اشتباهی ، اندوه سراپایش را در بر میگیرد...

چنان چون دریاچه ای که سنگی را و نیروانا که بودا را...

 

چرا که سعادت را جز در قلمرو عشق بازنشناخته است ... – عشقی که به جز تفاهمی آشکار نیست.-

 

بر چهره ی زندگانی من که بر آن هر شیار از اندوهی جانکاه حکایتی میکند،

 

او

        لبخند آمرزشی است...


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:16 توسط : نازنین

سه شنبه بیست و سوم آبان 1385



(...)

 

دیگر عبور هواپیمایی در آسمان ، یا قطاری بر ریل و یا قایقی بر دریا دلتنگم نمیسازد... چندیست هوای سفر از سرم رخت بسته... به خانه رسیده ام دیگر و شکر و سپاس تو یگانه دادار را که اینچنین پر مهر یاریم کردی بی نیازی به هواپیما و قطار و قایق به مقصد برسم... حالا گرچه تنها و دلتنگ ، پاها و دستها و دلم امنیتی ژرف را تجربه میکند و به انتظار نشسته ام مردی را که دستانش آرامش است و نگاهش قدرت و صدایش صداقت ... حالا این انتظار را به ذکرمدام تو می آمیزم - یا صبور – و در آرامش خانه برای بارش رحمتت بر قلب و روح سازنده اش زیر لب چیزهایی میگویم که حتم دارم میشنوی ... یاریمان کن!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:32 توسط : نازنین

دوشنبه بیست و دوم آبان 1385



آن مرد آمد...

آن مرد در باران آمد...

 

آنقدر با شتاب آمد که کفشهایش را وقتی به گل بزرگ قالیچه رسید به یاد آورد... بگذار
کفشهای گلی گلهای قالی را کود دهند !... غنچه های قالی باز شده از بس که از چشمه
نگاهت نوشیده است !


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:7 توسط : نازنین

شنبه بیستم آبان 1385



یسبح لله

(...)

 

خداوندا امشب در این قلعه ی آبی تاج غرورم را به درگاه آسمانی تو پیشکش میکنم و سر تعظیم فرود میآورم در مقابل تو و نعمتی که مایه ی برکت زندگیم کرده ای ... و گلی سرخ به نشانه ی عشق مدام و خون دایم دل شیدایم بر سیاهی موهایم مینشانم ...

اشکهایم این شبها ، لبخند حضور توست.. تنهائیم را دوست دارم چرا که سرشار از توست و با او بودن را نیز دوست دارم که از تست.. تویی که مهربانترینی و جز تو نیست... پس ناامید و غمین نخواهم شد که آنکه ترا دارد چه ندارد؟...

امشب دستان سردم را به درگاه آسمانی تو بلند میکنم و درمیا بم که گرم گرم گرم شده اند و آبی... و در دل ذکر یا معتمد میگویم و یا قاضی الحاجات ... و برای موفقیت و سلامتی روزنه ی برکت زندگیم از تو مدد میخواهم... کنارش باش و همراهش...

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:51 توسط : نازنین

دربـــاره وبـلـاگ