جمعه بیست و چهارم آذر 1385
کریما...تشنه بودم، سیرابم نمودی...،گرسنه بودم، سیرم کردی...برهنه بودم، پوشاندیم...آنگاه که در سجده خویش گنگ و سرگردان بر جمله ها می لغزیدم، به کلامی از جنس وحدت استوارم کردی...گاه نمیدانم که در کجای زمانم... خود را گم میکنم ... آنگاه چشمه ی جوشان اشک از دلم به گونه ام روان میسازی که جانم را آرام میکند و دیگر بار خود را در آغوش پرمهر تو می یابم... آن زمان که حتی مرا از وجودت می لرزانی از آن روست که مرا به نقطه ی پناه رهنمون کنی ...
آه خدايامن هاله ای از ظلمتم و تو بینهایت نور...من در کرانه پست بندگی و تو بیکران آبی بخشندگی...و من هر لحظه در میان گناهان بیشمار خود فریاد میزنم و تو باز میگویی :
باز آ باز آ...........
بار الها ! چه کنم که روی بازگشتم نیست ؟... دلم گواهی میدهد که میپذیریم و پایم ، دست دست میکند در باز گشت... پای ناقرمانم را به آتش قلب گداخته ام خواهم سوزاند تا زین پس در مسیر تو هرچند سیاه روی تعلل نکند... که تو بخشنده و تواب و رحیمی ... و ناامید شیطان...
الهی در این دل شب از هر چه غیر تو به تو پناه می برم...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
1:22 توسط : نازنین
امشب هم كه خواب به چشمم نمیآيد...تو انتظار كشيدن مرا دوست نداری٬ من هم...
كی قدم مینهی در سكوت غريبانهی من/ كی به هم میخورد نظم آن شانههای موازی؟
حالا باز اينجا نشستهام بيخودی و هذيون ميگم. از اينجا هم برم احتمالآ تا سحر که زیادم نمونده، لابهلای اين کاغذها و کتابها میچرخم و دلم میخواد که يکی غزل بخونه...تا سحر...تا سحر...باور کن فقط دلم خواست... و دلم خواست که...که...بگم: دوستت دارم. همين!
گفتهاند تو خدای من شده ای.
چه كسی ديده است
پيشانی گذاشتنم را
بر دست های تو؟؟
و نفخت فيه من روحي...
...و بوسه كه تنها
حكايت شكفتن لبهای من
و زلالی لبهای تو نبود.
حالا نگاه كن!
كه چگونه دعاهايم
مستجاب میشوند!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
4:49 توسط : نازنین
(...)

آنقدر گوشم از حرفهای دیشب تو پر بود که صدای آقای محترمی که در کانال پنج در مورد برنامه ی مورد علاقه ی من صحبت میکرد را مقطع میشنیدم... دست آخر هم طاقتم تمام شد و تلویزیون را خاموش کردم ... دلم میخواست چشمانم را ببندم و بیدار، بیدار شوم ... دلم میخواست وقتی بیدار شدم همه را بیدار کنم.... بعد می اندیشیدم که از خواب تنها رویای دیگری مینوان انتظار داشت نه بیداری... دلم میخواست زمان به عقب برگردد و من در آن جلسه ی استاد باشم که میگفت ایمان دارید اگر دعا کنم سقف کنار برود و باران ببارد اتفاق می افتد و من ایمان نداشتم... دلم میخواست اینبار دستم را چنان بلند کنم که با ایمانم پیش از دعای استاد سقف کنار برود و باران ببارد... ولی مسیر زمان در دنیای ما یکطرفه است ... باید امروز را دریابم... باید امروز... حالا مومن باشم به آنچه بیدارم میکند...
چگونه اینهمه مدت گذشت و من نشنیدم... حالا چگونه قسمتی از حرفهای تو را شنیدم؟ ... کی میرسد که حرفهای تو را تماما بفهمم؟ ... کی میرسد که با استاد یکی شویم؟ شاید همین حالا! باید ایمان داشت به بهترینها... باید یکی شد با کامل ترین ها... کامل ترین؟ تنها یک کمال وجود دارد و من همانم آرزوست... و آرزو دست یافتنی است ... حالا میدانم... حالا باور دارم... باید برخیزم و چراغ ها را روشن کنم... دیگه صبح شدههههههههههههههههههههههههههه!!!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
15:10 توسط : نازنین