خدا کند که بیایی...
(...)
فردا جمعه است ... چشمم براه مسافری که در راه است خانه را رفت و روب کرده ام ... دلم را نیز... یا سیل اشک گونه ام را شستشو داده ام و لباس سفیدی بر تن کرده ام...
شنیده ام که جواب سلام واجب است و میدانم که سلامم را بی جواب نمیگذارید آقا...
امشب دلگیرم ... دل من کوچک است و بار غم سنگین... و چون میدانم که این غم را اشارتی کافیست تا به شادی بدل شود... اشارتی از آسمان چنان که آتش به گلستان...دست از طلب ندارم.
من از خودم خجالت میکشم آقا!
راستش چند روزی است که ندای امام حسین در گوشم طنین می اندازد که : هل من ناصرا" ینصرنی؟ و جواب غفلت بود... ترس بود و خجالت... پیش از آن نیز علی را تنها گذاشته بودند این فرزندان آدم چنان که بدنبال مالک صفتی بود و نیافت... و امروز سئوال همان سئوال است:
کجاست یاریگری که به یاری امامش بشتابد؟
که اگر در شماره به 313 نفر میرسیدند تو می رسیدی ... من از خودم خجالت میکشم آقا!
خودمان را به کری میزنیم و مشغول کارهای بی اهمیت دنیائیم حال آنکه چشمان منتظر شما از ما منتظر تر است...امروز دیگر آن روزگار نیست که این آخرین حجت خدا به سرنوشت اجدادش دچار شود ... آنقدر در پرده میماند تا مالک ها... عمارها و ابوالفضلهایش را پیدا کند ... پیش از طلب ظهور برای آقا باید برای ظهور اینها دعا کرد... باید کاری کرد... باید از دلم نازنین متولد شود... نازنینی که جز حق نگوید ... نازنینی که براستی نازنین باشد...
خداوندا! یاریم کن... میخواهم نازنین شوم...پیش از آنکه دیر شود... دلم برای آقا تنگ است و خانه را رفت و روب کرده ام...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
0:49 توسط : نازنین
به رویایم خوش آمدید استاد....
(...)

خداوندا .... چنان پاک و پرمهری که در حضورت تنها میتوان آسود... غمهای دنیویم پشیزی نیست آنگاه که سر بر آستان نازنین تو میسایم و درمی یابم که از اعماق قلبم به تو عاشق گشته ام... اشک بر گونه هایم میلغزد که اشک شوقست و کلامی بر لبهایم نمیماند جز ... ذکر مدام تو!
ای مهربانترین مهربانان ... آیا مهربانی بی حد تو را میتوان با مهربانترینها قیاس نمود؟... حاشا که جز تو بر هر که روی کردم جز بیمهری و ناامیدی نصیبم نشد و آنگاه که تو را جستم هزاران دست مهر و دوستی به سمتم دراز شد که جز حلول روح بزرگ تو در جسم این خاکیان نبود.... باز غره شدم که دوستم دارند این زمینیان که خود زمینیم و فراموشکار و آنگاه یک یک تمام آنچه بدان دل بسته بودم دود گشت و به آسمان رفت تا بار دیگر سر بر آسمانی بلند کنم که یاد تو را زنده میدارد.... تا زنده بمانم... شکر تنها تو را سزاست که مهرت را در شمار آوردن کار من نیست...
فرشته ای امروز رویای مرا مزین کرده که باز چنین بیتاب در پیشگاه نورانی توپرحرفی میکنم... فرشته ای که رویایش نیز وجد زندگی در رگهایم می آورد ... فرشته ای که به عطر آسمان معطراست.... و من باز دلتنگ نگاه معصوم و پر قدرت اویم... هر کجا هست خدایا به سلامت دارش... آمین
یا عزیز...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
0:5 توسط : نازنین
خدای من زیباست...
(...)
دیوارهای خالی اتاقم را از تصویرهای خیالی او پر می کنم ... خدای من زیباست ...
خدای من رنگین کمان خوشبختی ست ؛ که پشت هر گریه انعکاسش را روی سقف اتاق می بینم ... من هیچگاه با زبان کهنه صدایش نکرده ام ... و نه لای بقچه پیچ سجاده رهایش...
او در نهایت اشتیاق به من عاشق شد و
من در نهایت حیرت
حالا
گاه گاهی که به هم خیره می شویم
تشخیص خدا و بنده چه سخت است ...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
2:8 توسط : نازنین
(...)
صدای ناموزون دفی که فرصت نشد نواختنش را یاد بگیرم فضای این غم خانه را پر کرد... و صدای ناموزون ضجه های قلبم، فضای خالی روحم را... حالا دلم میخواهد بعد از یک دل سیر اشک، بنشینم پای برگهای معطر کلام تو که یگانه ترین یاری
...
هرشب زبانم را با ذکر مدام تو مانوس میکردم برای خودم... برای او... برای همه ... و نمیدانستم که مردم شبهایشان را با کدامین چراغ روشن میکنند... امشب اما میدانم که در گوشه ای از این خاک کسی هست که زیر لب نفرینم میکند آنهم کسی که...
چرا باید برای تو بگویم؟... که تو خود از سر خلق خویش آگاهی... خودت گفتی: من در ميان تو و قلبت حائلم، اسرارت را من میدانم...*
من اما همچنان مومنانه نام تو را آواز میکنم وخوبی میخواهم... برای خودم... برای او... برای همه...
راستی چه خوب که نه خوابت میبرد و نه فراموش میکنی...
· سوره ی انفال – آیه اش را یادم نیست!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
2:34 توسط : نازنین
(...)

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
21:51 توسط : نازنین
(...)
نگارا... نازنین نگارا... دلم اینروزها از غم سنگین است و این غم را نیز چون از توست به دیده ی منت عزیزش میدارم... بارالها... معشوق زمینی ام را که جلوه ای از توست دوست میدارم که بودنش عطر حضور توست و فقدانش در این شبهای تاریک جلوه ی ذکر مدام تو...
میخوانمت و میدانم که خواندن تو به تنهایی برکتی است که نصیب هر کسی نمیشود و دل غمزده را که فرموده ای خانه ی توست آسان به بندگانت نمیدهی...
مهربان آفریدگارا... ذکر نامهای تو آرام بخش دلم شده... یادت را از من دریغ نکن... خداوندا هر آنچه از سختی و گرفتاری این دنیا نصیب این کمترین فرزندت میفرمایی لطف توست و آسایش و امنیتم را اگر به یاد تو آمیخته نباشد نمیخواهم...
دعای من در این شبها به درگاه تو اینست که سختی و ناکامی را تا جایی که ذکر تو را در دلم کمرنگ نکند بر من فرود آر که تو خود بهتر از هر کسی ظرفیت بندگانت را میدانی و آسایش و شادی راتا جایی که شکر تو را فراموشم نکند بر سرم نازل کن که تو دانا و حکیمی...
الهی "جز تو کسی را ندارم " جمله ی درستی نیست ... جز تو کسی را نمیخواهم و تو یعنی همه چیز و همه کس ... جز تویی موجود نیست...
نیست در دنیا ز هجران تلختر... هرچه خواهی کن، ولیکن آن مکن
کاش روزی نرسد که سهم من از بزرگی تو ، هجران باشد... که در آن زمان به عدم پیوسته ام و من... من میخواهم زنده بمانم!
یا مونس...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
17:54 توسط : نازنین