تبليغاتX
ذکر مدام تو
ذکر مدام تو

جمعه بیست و هفتم بهمن 1385



(...)

 

در مترو نشسته ام... خانمی کنار من است... باردار است.... در این هوای سرد دانه های عرق روی پیشانیش نشسته و بوضوح نگران است.... مدام بلند میشود و دوباره می نشیند... نگرانش شده ام:

-         خانم حالتان خوب است؟!

 

در می یابم که دکتر استرس را برایش ممنوع کرده ... خودش می گوید:

-         گفته برای نوزادت سم است ... امروز از صبح استرس دارم ... هر لحظه بیشتر...

 

چشمانم را میبندم و در دل صدایت میکنم:

 

<خداوندا نگرانیش را به من بده تا کودک بی گناهش سالم بماند>

 

چند ثانیه بیشتر نمیگذرد که آرام میگیرد... من نیز آرامم اما.... عرق شرم روی پیشانیم نشسته!

هنوز یاد نگرفته ام که بخشایش بیکران ، محدود نیست که از کسی بگیرد و به کسی بدهد!!!

گفتگو با تو را نمی دانم و تو هنوز مهربانترینی!

 

چشمانم را می گشایم... آرامش مادر جوان بر لب تمام مسافران اطراف هم لبخند نشانده... خدایا!

 

بخشنده ترین!

ما را در برکت خود غرق کن آنچنان که شایسته ی مهر توست نه بایسته تنگ نظری ما!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:1 توسط : نازنین

دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385

کمی زود است... اما برای از شما نوشتن عجله دارم همیشه!!!



و ناگهان ... تو میدمی و آفتاب میشود...

(...)

 

خمود و دلتنگ کنجی خزیده بودم و در غصه های شب تیره زار میگریستم...

دل کوچکم فشرده شده بود و نفسم تنگ بود...

شمع کوچکی که روشن کرده بودم ، تداعی سوختن جسم وروحم بود...

تنهای تنها ... نا امید از همه ... سر به زیر افکنده و نالان بر دردهای بیشمار خویش میگریستم...

 

ناگاه

      تو

          رسیدی!

 

اشکهایم خشک شد... به خاطر آوردم که تنها نیستم.... تسبیح کوچکی هدیه ام کردی و استاد راه را نشانم دادی....

 

حالا!

 

تسبیح کوچکم با من است که ذکر مدام او را هدیه ام کرده... شمع کوچکی که روشن کرده ام تداعی نور است و امید... و دلم در اوج بارش سختی ها، سخت میخندد چرا که مرا آموختی که حضور او برتر است از هر آنچه اشک اندوه به چهره ام مینشاند...

 

حالا!

دلم قرص قرص است ... دستانم گرم گرم است و آماده ی دهش و پذیرش...

 

مهربان همیشه ... روز عشق به تو که مظهر عشق و امیدی مبارک!

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:53 توسط : نازنین

جمعه ششم بهمن 1385

باورم کنید...



حالا اینجا بی شما... مگر میشود؟! 

(...)

 

تو اینجا روبروی حیرت من ایستاده ای و لبخند میزنی و من در دلم قند آب میشود زیر نگاه آرامش بخش تو... جرات نمیکنم سرم را بلند کنم یا حتی تکان دهم... میترسم ناگهان از خواب بپرم و ببینم که همه چیز یک رویا بوده...

حجم حیرتم کم کم دارد از حجم خودم بیشتر میشود... انگار اینجا دنیایی نیست که در آن 23 سال پیش چشم گشودم... همه چیز غریب است... اینجا بوها و صداها و نگاههایش غریب است وتو... تو که هیچگاه چنینت نزدیک ندیده بودم...

تو همچنان لبخند میزنی با همان نگاه آرامش بخش و من هنوز جرات نکرده ام سرم را بلند کنم یا حتی تکان دهم...

چیزی از جنس یک فکر در سرم متولد میشود... حالا به خاطر می آورم که چقدر آرزو داشته ام که کسی روبرویم بنشیند... صبور و آرام و برای رفتن هرگز عجله نکند و من تمام زندگیم را به پای حضورش بریزم... و حالا تو اینجایی...

شوق به جدال با حیرتم برخاسته... بزرگی روزی جایی گفته بود بیداری ارزشمند تر ازشیرین ترین رویاهاست... و من کم کم بر ترسم غلبه میکنم و سرم را کمی بالا میگیرم... خداوندا! اینجا رنگ ها هم غریب است...

با نگرانی چند کلمه روی لبانم میلغزد: م م من... خوا...ب...م؟؟

-         بیدارتر از همه ی زندگیت!

 

و این صدای توست که در این رویای بیداری چنان سحرانگیز و غریب بر جانم مینشیند....

 

حالا یک روز دیگر است... زن خانه دار درونم پس از رفتن مهمانها مشغول شستن ظرفها بود و من زیر لب زمزمه میکنم: چه کسی باور خواهد کرد که من در خواب از همیشه بیدارتر بوده ام؟! و از این فکر خنده ام میگیرد... زن خانه دار درونم هم با بیحوصلگی میخندد... و فراموشی درد بزرگی است!

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:57 توسط : نازنین

دربـــاره وبـلـاگ