جمعه سی و یکم فروردین 1386
(...)

ای عشق ویران میکنی.... اقرار کن... اقرار کن....
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
2:33 توسط : نازنین
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386
(...)
آنکه دم مرگ است به هر ریسمان پوسیده ای چنگ میزند تا گریزی یابد و آنکه محکوم زندگیست به هر بهانه ای مرگ را آرزو میکند...از این هر دو به سکوتی پناه میبرم که حالا صدای قطرات باران روی شیشه ی پنجره با بدجنسی میکوشد بهمش بزند... در آینه مینگرم و خودم را نمیشناسم.... چه بر سرم آمده در کمتر از یک شبانه روز؟!
به اطرافم نگاه میکنم... تسبیح کوچکم صدایم میکند .... با بدخلقی نادیده اش میگیرم.... از تو... از جبر تو .. از کبر تو... از مکر تو دلشکسته و مغموم ... بی پناه و تنها زار میگریم و به فلک ناسزا میگویم... میدانم که میبینی و خیره در زندگیم مینگری... نمیدانم چه برایم زیر سر داری ... آنقدر گریه کرده ام که به سختی نفس میکشم ... چون طفلکی سه ساله روی بالش لجبازیهایم میکوبم و متهمت میکنم که تنهایم گذاشته ای...
باران بند آمده ...آسمان انگار از صدای گریه های من یکه خورده باشد بغض خودش را فراموش کرده و ماه با زیرکی چراغی به اتاق خالیم انداخته تا ببیند موضوع از چه قرار است!
ساکت شده ام و سرم روی بالش خیسم بیحرکت مانده...
از تو... از جبرت... از کبرت... از مکرت ... به تو... به مهرت .... به رحمت... به کرمت پناه میبرم....
تسبیح کوچکم را صدا میزنم ....
روی دامان همیشه باز تو اشک نیاز میریزم....
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
23:53 توسط : نازنین
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386
"هوالمعتمد"
من زورقي شكستم... اما هنوز طلائي....
طوفان حريف من نيست ، وقتي تو ناخدايي
دلم گواهي ميدهد يكي از همين شبها معجزه ميشود... يكي از همين شبها ناگهان خورشيد طلوع ميكند.... دلم گواهي ميدهد يخ زندگي بالاخره آب ميشود... بهار به سينه ي من نيز سر خواهد زد... شرط ميبندم.... خدا همينجاست .... تا درك حضورش كمتر از يك پلك زدن راه مانده.... تسبيح قرمزم را در دستانم ميفشارم و از شب ميگذرم..." لعنت خدا بر شيطان" گويان دل سياه نفسم را ميشكافم... حال روحم بهتر شده... جسمم هرچند از دوري وابستگيهايش خاموش و سرد ميگريد اما انگار او هم ميداند كه معجزه ي بهار همه چيز را گرم و سبز خواهد كرد و حتي گريه هايش نيز با نوعي اميد روشن آميخته شده.... تمام شد... دوران سستي تمام شد.... دستانم را به زانوانم ميگيرم و خانه تكاني واقعي را آغاز ميكنم...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
16:12 توسط : نازنین