جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386
(...)
جمعه ای که گذشت بی هیچ صدایی... آرامترو تنها تر از همیشه در اتاقی که جز صدای تک تک ساعت کوکی روی میزش هدیه ای نداشت زانوان خسته ام را بغل کرده بودم و می اندیشیدم... هزاران آرزوی پرپر شده می آمدند و میگذشتند و میریختند از گونه هایم و ردشان بر جا میماند چون زخم نیشتری بر جان خسته...
جمعه ای که گذشت تلخ و کشدار خستگیهای تمام هفته ی گذشته را بر شانه های نحیفم ماساند و دل پردردم را تسکینی نشد... آهی بلند از اعماق دلم و لبخندی تلخ بر لبان خشکم که: ای عزیز دوست داری دیدن زجرم را ... پس ببین و خرسند باش که خرسندی تو ما را بس ... و جرقه ای از خشم و نهیبی بر خود که دروغ چرا؟ اگر خرسندی او تو را بس است این آه جانگداز چیست... ؟ !
بارآفریدگارا! چه کنم که دروغ و بی ایمانی زندگیم را در بر گرفته و ذره ذره ذره...ذ...ر..ه میسوزاند... میگویم دوستت دارم اما میبینم که خود را بیش از تو... میگویم رضای توام آرزوست حال آنکه با کوچکترین سختی های این دنیای غریب میشکنم.... میگویم لا اله الا الله ... و هزاران یار و هزاران آرزو و هزاران مشغله را بر تویی که یکتایی رجحان داده ام... نازنین نگارا! براستی اینهمه کفر و شرک را جز تو آفریدگاری تاب نیاورد... و در دم مجازات میکند... باز فرصت میدهی... باز بیادم می آوری که چون کوران سیاهدل تنها یک قدمی ام را نبینم... باز تکانم میدهی بل بیدار شود این خفته ی چندین ساله... خدایاااااااااااا از کجا شروع کنم؟ !؟!
اینهمه سیاهی کفر را کدامین باران رحمتی پاک خواهد کرد؟
صبورا... شرمسار و افسرده تمام جمعه ای را که گذشت اشک ندامت ریختم و چشم طمع به رحمت و بخشش بیکران تو دوختم که تو خود اینچنین طماعم آفریدی... دریاب این کنیزک تنهایت را.. دریاب!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
23:14 توسط : نازنین