تبليغاتX
ذکر مدام تو
ذکر مدام تو

دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386

اگر غم لشکر انگیزد...



(...)

دوست ندارم آسان بشکنم... دوست ندارم زیر فشار زندگی و تند بادهای سخت  دنیا تن به مرگ بدهم... دوست دارم اگر هم میمیرم دلیلی بزرگ در کار باشد... چیزی که ارزش جان دادن داشته باشد... ذکر (حی) زیاد میگویم اینروزها و با هربار زمزمه اش سرشار از زندگی میشوم... چگونه است که بر زبان آوردن نام تو... جلوه ای از صفات تو رنگ زندگی عوض میشود؟!

 

 

پ .ن. خواستم امروز خیال دوستانی را که از غمهای من نگران ایمانم میشوند راحت کنم... خواستم بگویم -  رک و پوست کنده - ناله ها و ننه من غریبم! بازی های مرا جدی نگیرند... این را امروز اینجا میگویم و مسئولیت این جملات را تا پایان عمر بر چشم میکشم...

بارالها ... غمهای من در مقابل عظمت حضور تو پر کاهی است در گرباد ... هرآنچه از غم و درد میدهی بده... حضورت را... ذکر مدامت را... از قلبم نگیر... همین!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:15 توسط : نازنین

جمعه پانزدهم تیر 1386

چقدر تنهایم... شکایت تو را به خدا هم نمیتوان برد...



(...)

 

چشمان ابریم را رو به آسمان میگیرم... دستانم سرد سرد است... و شانه هایم میلرزد... در این گرما، سرما به اعماق قلبم رخنه کرده... چقدر هوای تنهایی تیره است.

لبانم از بغض بسته شده... حرفی در گلویم گیر کرده اما....

خدایا....

         خدایا....

 

انگار چشمان منتظر فرشته ای سر راه این بغض خاموش نشسته تا فریاد بر آمده از قلب زخمی ام را به عرش ببرد...

 

شکایت؟!

 

                        خدایا...

 

دوست داشتن درد دارد... چه خوب که درد نمیکشد... و چقدر درد من عمیق است....

 

خدایا!

این زندگی... این دنیا... این مردم... این سرما... این سرما.... این سرما را نمیخواهم....

 

- یک شب برفی تابستان-  


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:2 توسط : نازنین

شنبه نهم تیر 1386

(...)



 

هر که در این بزم مقّرب تر است

جام بلا بیشترش می دهند

هرکه در این بادیه عطشان تر است

آب لب نیشترش می دهند

 

فریاد زدم... و دیدم که چطور در و دیوار این اتاق لرزید... این اتاق که لحظه لحظه های مرا دیده بود... شنیده بود... گفتم: من خسته ام... نمی بینی مگر؟ چرا حرفی نمیزنی؟ نمی شنوی مگر؟... گفتم که... من شاکی ام... شاکی ام... شاکی ام...144

و به یادآور یونس را... هنگامی که غضبناک از میان قوم خویش بیرون رفت...

 این عهد دارد پشت مرا می شکند... دیگر چقدر طاقت دارم؟... من هر کاری می توانستم کردم...

 و چنین پنداشت که ما هرگز او را به سختیها امتحان نمیکنیم

به گریه افتادم... شانه هایم لرزید...

آنگاه در آن ظلمت فریاد کرد که: خدایی بجز ذات یکتای تو نیست که تو پاک و منزّهی و این منم که از ستمکارانام

دلم ش ک س ت... التماست کردم... پناهم بده... رهایم کن از این درد...

پس ما دعای او را اجابت کردیم و از گرداب اندوه و غم نجاتش دادیم

گفتی: گوش کن... صدایت که اینطور در گوشم پیچید... دیگر نه چیزی می دیدم و نه می شنیدم... تنها تو بودی و تو...

و اینگونه اهل ایمان را نجات میدهیم*

دستهایت پایین آمد و... اشکهایم را پاک کرد... میان هق هق گریه هایم... بی صدا گفتم دیگر به چه چیزی اعتماد کنم؟... به چه کسی؟... در آغوشم گرفتی و زیر گوشم گفتی: به من... به من... به من اعتماد کن! اَلَیسَ الله بکافٍ عَبدَهُ...** آیا من تو را کفایت نمی کنم؟!

 

نشان بده که من بنده ام و تو خدایی... که در تمام عمر، جز تو ندیدم، جز تو نشنیدم، جز تو نشناختم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*الانبیاء /۸۷ ** الزمر/۳۵

 

نگاه دار سر رشته تا نگه دارد. همین!

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:57 توسط : نازنین

دربـــاره وبـلـاگ