دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
(...)
دمکراسی اين نيست
که مرد نظرش را درباره سياست
بگويد
و کسی هم به او اعتراض نکند
دمکراسی اين است که
زن نظرش را درباره عشق بگويد
و کسی هم او را نکشد !*
دلم تنگ است آقا ! دلم گرفته . نگاهم نميکنيد ؟ ببينيد چطور لال شده ام . چطور ديگر نميتوانم بنويسم . دلم شکسته آقا ! نگاه کنيد چطور همه ی وجودم ٬ ترک خورده است ...
هی این شعر در ذهنم تاب میخورد:
با همه ی بی سر و سامانی ام.... باز به دنبال پریشانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم... آمده ام تا تو بسوزانی ام
و نمیدانم چرا باز دارم اینها را مینویسم ... که نوشتن جزئی از من شده... انگار وقتی غمی را یا شادی ای را مکتوب نکنم از زندگیم حذف میشود و من دیگر من نیستم...
پ.ن. همیشه ميگویی: برو استراحت کن . صبح حالت بهتر ميشه ... و من فکر میکنم اين فاصله ی بين من و شما ٬ بُعد مکان نيست "
تو کز لطافت صد ها بهار لبريزی / چرا به ما که رسيدی ، هميشه پائيزی... ببين سراغ مرا هيچ کس نمی گيرد / مگر که نيمه شبی غصه ای غمی چيزی....
تنها امید دخترک تنها هم که همیشه کلام بجای کسی است که هرگز تنهایم نگذاشته و خود تنهاست:
و لَسوف يُعطيکَ ربکَ فترضی ... به زودی خدای تو آنقدر به تو می بخشد و عطا ميکند که راضی شوی
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
13:13 توسط : نازنین
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386
(...)
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد بيچاره دلم در غم بسيار افتاد
بسيار فتاده بود اندر غم عشق اما نه چنين زار که اينبار افتاد
چقدر شیرین است وقتی چشمهایم را میبندم و شما را تصور میکنم ... با آن نگاه نافذ دوست داشتنی ... با آن دستان قوی و سخاوتمند... با آن صدای رسا ودلنشین.... که آشناترین کلمات را با ساده ترین لحن ممکن برای روح هجی میکند... آقا ... با زندگیم آمیخته شده اید.... دیگر لحظه ای بی شما نمانده.... مدام به معشوق شما فکر میکنم و قند در دلم آب میشود...زیباترین بشری که تا بحال دیده ام به کدامین چشم و ابرو دل باخته ؟کدامین شکوه بی پایان چنین مسخش کرده که با همه تنها از او میگوید... وای که چقدر عشق شما کارساز است... وای که معشوق شما چه بی نظیر است....
مهربان سرورم،
کاش چشمانم را باز نکنم... کاش این رویا تمام نشود... میخواهم از شما بپرسم که چه کسی اجازه ی شکارتان داده بود در منطقه ی حفاظت شده که این چنین زار دلم را به اسارت گرفتید اما.... همچنان راضی به این اسارت از هر چه آزادی بی شماست بیزارم....
پ.ن. چقدر بعضی دعا ها به آدم میچسبد....
اللّهمَ ما اَخافُ فاكفِني
و ما اَحذَرُ فَقِني
و في نفسي و ديني فاَحرُسني...
و اِلي غَيركَ فلاتَكِلني
الهي
الهي
الهي اِلي مَن تَكِلُني؟
و انت ربّي و مليك امري
اَشكوا اليك غربتي
اَشكوا اليك غربتي
اَشكوا اليك غربتي
* پروردگارا! كفايتم كن در هرآنچه كه هراسانم نموده؛ و نگاهم دار از هرچه كه دوری میكنم از آن؛ و نگاهبان باش نفس و دين مرا...
مرا به غير خودت وامگذار. خدای من! مرا به چه كسی واگذار میكنی؟حال آنكه تو پروردگار و صاحباختيار منی؛ به تو از غربت خويش شكايت میآورم...
پ.ن. ۲! دیشب میگفت بی چشم و رو یعنی اینکه کسی که دوستت داشته باشد را نبینی و مدام بگویی دوستم نداری.... با این حساب چقدر بنده ی بی چشم و رویی هستم من خدای بزرگ و مهربان...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
14:37 توسط : نازنین