تبليغاتX
ذکر مدام تو
ذکر مدام تو

جمعه بیستم مهر 1386



(...)

خوشا بحال او كه عاشق توست... آنكه مي يابدت در نرمي آب و سختي سنگ... در لطافت بهار و در خشونت زمستان...در حال و در هر زمان...

عشق ميجوشد در قلب كوچكم و ضربان نبضم تند ميشود... و همچنان حس گنگي عذابم ميدهد...

مهربانم،

نميدانم كدام سو به افق روشن بي سوئي ختم ميشود...كدام وجود رهنمونم ميسازد به خلا عاشقانه ي بي وجودي...كدام نور چراغ راه تاريكترين شب عمرم خواهد شد...؟

نگاهم به دنيا... به خودم... به اطرافيانم... تغييري ژرف يافته و اين اميدوارم ميسازد...نه ازان جهت كه حس پيشرفتي در مسير رسيدن به تو حس ميكنم... تنها بخاطر اينكه ميبينم به نحوي مرحله ي جديدي پيش رويم گذاشته اي...اين راه جديد چه به عمق دره ي سياهي منتهي شود چه به اوج قله ي نورفرقي نميكند... نگاهم كرده اي و همين است كه سخت بيتابم ميكند... و هرگاه كه نگاه آسمانيت با زندگي ساده و كوچكم تلاقي ميكند لرزشي وجودم را فرا ميگيرد و برق اميد در چشمانم ميدرخشد...

مهربانترينم...

 

ديگر نمي انديشم به اينكه مطرود تو هستم يا نه؟ چرا بايد برايم اهميتي داشته باشد؟ با خودم مي انديشم كه اگر حتي مطمئن باشم كه ديگر به صدايم اهميتي نميدهي باز هم ترا ميخوانم... چرا كه خواندن من از سر عشق است نه تكليف... و ميخوانمت به هزار زبان شايد كه در دل نازنينت اثر كند و تنها لحظه اي به اين سو كه منم نظري كني... ميخوانمت چرا كه ميدانم سميع توئي و ميشنوي هرچند جوابي ندهي و صداي من متبرك خواهد شد به هوايي كه در كنار تو جريان دارد.

پروردگارا.

آنچه بر سرم مي آيد و رنج ميخوانمش بي شك از خود من است كه به من ميرسد ... مگر ممكن است از تو جز لطف و خوبي چيزي صادر شود؟ و آنچه از آن برخوردارم از مهر و بخشايش توست كه اينچنين گاه خودخواهانه به خود نسبتش داده ام... خداوندا ... عالمم ساز به آن را ههایي كه كمتراز همه به خودم آسيب برسانم...

تو آن صداي عظيمي كه همواره به خود ميخوانيم...

دستم را بگير...


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:54 توسط : نازنین

سه شنبه دهم مهر 1386

قدر



(...)

آقا شما را به خدا .... همین امشب را ... فقط همین امشب را معافم کنید از آتش نگاهتان... امشب دلم میخواهد بی حیایی کنم.... دلم ميخواهد سر بر سجاده اي بگذارم كه نه روبرو يا كنار آن يگانه... كه در آغوش جاري او پهن است و بي خجالت زار بگريم... امشب ميخواهم از كنار آن كتاب كوچك سورمه اي تكان نخورم... امشب ميخواهم برايتان فاش كنم چقدر "واي بر من" ها گفته ام اما اين من نابود نشده كه بي چشم و رو تر و مدعي تر از هميشه تيشه به ريشه ي هرآنچه كشته ام ميزند... آقا شما را به خدا اينگونه نگاهم نكنيد... گفتم ... گفتم كه بيحيايي ام آرزوست امشب... گدابچه اي پرادعا كه به در خانه ي سلطان رسيده و خوان رحمتش را ديده و بيني يخ زده به شيشه ي كاخ چسبانده و به كمتر از تاج شاهي هم راضي نميشود... كه وصف بسيار شنيده از كرم سلطان و بي پاياني گنجي كه در كف اوست...

خودم با همين گوشهاي خودم شنيده ام.... امشب در ملك سلطان مهمانيست... بي دريغ ميبخشد و بيحساب ميپاشد...

آقا... ميشود از اين مهماني بزرگ يك نگاه كوچك آن يگانه بزرگ بي همتا سهم من باشد... ؟ از همان نگاه ها كه گدا را قارون ميدارد... ميشود آقا؟! آه كه بيچارگي تنم را ميسوزاند ذره...ذره ... ذره... و دلم را ... خدايااااااااااااااااااا

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:48 توسط : نازنین

دربـــاره وبـلـاگ