تبليغاتX
ذکر مدام تو
ذکر مدام تو

سه شنبه هشتم آبان 1386

(...)



شوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی...

 

نازنینان این دفتر میدانند که دلم این روزها آشوب است ... میدانند که دست و دلم به هیچکاری نمیرود... و نیز میدانند که چرا... به همیل دلیل بی شک عفو خواهند کرد که تا روشن شدن کامل موضوع این خانه خاموش بماند... هرچند ذکر مدامش در دلم هرگز خاموش نخواهد شد...

در دفتر دیگری که قبلا" معرفیش کرده بودم سخنان استاد را عینا خواهم آورد...

دلم نمی آمد گله ی بعضی دوستان را آشکار کنم اما چه کنم که ماندنش در دل چندان به نفع نیست...

تنها اشاره ای کوچک: که عاقل به یک اشاره... کاش میشد ... کاش میشد دوستانی که اینهمه روی همسفریشان حساب کرده بودم و در این دنیای مجازی خواهران و برادرانم بودند مصالحه و سازش با دشمن را سیاست کارشان نمیکردند... کاش میشد... از چه بترسیم؟... مگر ترس جز از او جایز است؟ ... دلم خیلی پر است مهربانان...کاش....

 

شما را تا روشن شدن حق از باطل  به یگانه می سپارم...

 

در پناه یکی!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:8 توسط : نازنین

یکشنبه ششم آبان 1386



به یاد آورید عنوان وبلاگ جدیدیست که در آن قسمتهایی از تعالیم استاد عزیزم -استاد ا.م.رام الله- را برای روشن شدن هرچه بیشتر واقعیت خواهم آورد... از همه ی شما عزیزان بسیار ممنون خواهم شد اگر هر از چندگاهی به این وبلاگ هم سری بزنید و نظر واقعی خود را در مورد این تعلیمات بنویسید ... براستی چه کسی میتواند پس از خواندن این مطالب ادعا کند که هدفی غیر از عشق به یگانه معشوق عالم در تعلیمات ایشان وجو دارد؟؟!! مگر ریاکاران نا اهل.... خدای بزرگ و مهربان خودش همه را به راه راست هدایت فرماید...آمین!
ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:28 توسط : نازنین

چهارشنبه دوم آبان 1386



(...)

 

یگانه مهربان نازنین... تنها دلیل بودن ... بی صفتی و بی چشم و روئیم را  به عظمت و کرامت بیکرانت ببخش که چون طلبکاران مزور تنها به گاه سختی دامنگیرت میشوم... آنچنانکه وقتی آغاز به نیایش میکنم از شرم در گفتن وا میمانم... باز امید به مهر و رافت تو راه زبانم را هموار میسازد ...

یکتای بزرگ... چقدر آتش هجر تو سوزان است... میگویند و میگویی که نزدیکی... چنان نزدیک که بیش از آنرا متصور نیست... پس این درد دوری چیست که قلبم را به آتش کشیده؟!... زبانه هایش تمام زندگیم را درخود سوخته و چیزی باقی نگذارده و هنوز دلتنگم... نگار بی همتای من... حال بیماران روانی را درک میکنم.... که در افکار مغشوش خود با توهم های خودساخته دست و پنجه نرم میکنند و قادر به دیدن واقعیت نیستند... به چشم خود دیده ام کسی که در آتش خورشید تابستان پالتو پیچ و چتر به دست بر خود میلرزید... و حال درکش میکنم.... که زیر رگبار نعمت تو گریان و ناامید اشک میریزم و طلب نجات میکنم... و در آغوش تو از دوریت مینالم....

مهربان طبیبا... شکر تو بی نظیر پاک را که درهای درمانخانه ات همیشه گشوده است و کشان کشان می بریم به آنجا که جز خیر و نیکی و شفا نیست و هرچه از سر همین بیماری کذایی دست و پا میزنم در جهت عکس باز به نتیجه نمیرسم که لطف تو پیروز است بر شر پلیدی آنچه منش میخوانم...

ای یگانه ترین معشوق... ببخش که عاشق تو بی مقدار و بی وفاست و در عمل، گاه میان انتخاب جمال بی همتای تو از دلبرکان کاغذی مردد میشود.... به خودت قسم همه ی هستی نازنین... به خودت قسم چیزی اشتباه است... چیزی ناجور است...چیزی در من گندیده و اگر بماند تمام آنچه خوب است و سالم است را فاسد میکند...  قدم برنجان و آن وصله ی ناجور را هرچه که هست ... نابود کن ... دردش فدای یک لبخند کوچک رضایت تو! آنگونه ام کن که خود میخواهی...


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:32 توسط : نازنین

دربـــاره وبـلـاگ