سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386
(...)

این قطره های مروارید را که سخاوتمندانه بر سیاهی شهرمان میپاشی بغضم میگیرد.... چرا تو اینهمه خوبی؟ یگانه ی عاشق چگونه است که کثیفی و سیاهی هشت ماه را به یک شب بارش رحمت، سفید و پاک میکنی و کسی هیچ نمیفهمد و نمیپرسد که چه شد که صبح اینهمه نفس کشیدن آسانتر شده؟....
حالا چگونه جای شک باقی میماند که بار گناهان سنگین و روسیاهی عظیمم به کرشمه ی عاشقانه ای از تو به بکارت لحظه های سفید معصومیت بدل نشود؟ میبینی مهربانترینم؟... مبینی همین مهر و عطوفت بینظیر تو چگونه طماعم کرده؟!... دستهایم را که به سمت آسمانت بالا میگیرم دوقطره باران هر کدام کف یکی از دستهایم را تر میکند ... میدانم که دستهایی که به سمت تو دراز شوند خالی باز نمیگردند.... چقدر این دو قطره ی باران عزیز است ... بر چشمهایم میکشانمشان و در دل صدایت میزنم... به نامی که بیش از همه ی نامهای آسمانیت دلم را میلرزاند.... یا رحیم... سیاهیهای دلم را باران عنایتی مهمان میکنی؟...ای رفیق تمام لحظه های عمر...
دلم را.... کمی سبک میکنی؟
....
که کم تو از سر همه ی زندگی من زیاد است...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
9:38 توسط : نازنین
(...)
چه خوش است زر خالص چو به آتش اندر آید / چو کند درون آتش هنر و گهر نمایی
مگریز ای برادر تو ز شعله های آذر / ز برای امتحان را چه شود اگر در آیی
بخدا تو را نسوزد ، رخ تو چو زر فروزد / که خلیل زاده ای تو ز قدیم آشنایی
این بی سر و پا را که بین من و تو ایستاده و هی سرک می کشد ، بمیران .....
بمیران .... تا همه تو باشی ... این من را ....
دادار ... يکتا ... يگانه ...
جانشين همه ی نداشته ها ...
مهربان جاودان ...
اينروزها مرا درياب ...
تنهايم مگذار ... تنهایمان مگذار....
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
10:23 توسط : نازنین
(...)
ای رفیق بینظیر، چنان در جذبه ی اسما آسمانیت خود را گم میکنم که به پایان ذکر اول نرسیده ذکر بعدی در سرم تاب میخورد و هماهنگی آن با لحظاتم بیشتر مجذوبم میکند... باز تا شروع به صدا زدنت میکنم دل به استقبال نام دیگری رفته و اینگونه است که خواندن اسمائت تمامی ندارد ... و ذکرت میشود ذکر مدام... امروز از همان آغاز طلوع دل دل میکردم بین حی و ناظر ... و آنچنان بر زبان راندن اسم تو زیبا و دلچسب بود که سختی ها و خواب آلودگیهایم را بعد از یک شب سیاه و سخت زدود...
الهی!
کسالت بدن در اولین دقایق برخاستن از بستر خواب سخت نگرانم میکند... با خود می اندیشم که اگر اجباری در کار نبود صبحها هرگز حاضر نمیشدم همزمان با طلوع خورشید بیدار شوم... دلم شور می افتد که دلیل اینهمه تاخیر در بیداری واقعی نیز برای من تنبلی و علاقه به خواب است...
دلم آشوب میشود... دعا میکنم: خداوندا بیدارم کن... حال آنکه در عمل ساعت کوکیم را بارها برای چند دقیقه دیرتر تنظیم میکنم... و اینجا همانجاییست که به تمام خواستن هایم شک میکنم... اینجاست که ایمان می آورم به نجات دهنده ای که میگفت تنها بخواه و من به زعم خود میخواستم و در واقع هرگز نخواسته بودم... و اینگونه بود که نرسیده بودم...
خداوندا... بهترین آگاه به احوال بندگان تویی ... اگر چیزی طلب کردم که در طلبش اشتیاق کافی در من نیافتی ، در عوض آن خواسته ی نخست، اشتیاقش را به من عطا بفرما... بزرگ آفریدگار بی همتایم... این روزها ... این روزها که سخت و کشدار میگذرد جز تو که مهربانترینی و عاشقترین در دامان که اشک بریزم؟ ...
یا حی و یا ناظر ....
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
10:3 توسط : نازنین
هوای روی تو دارم نمی گذارندم...
خسته و بی حوصله بودم... آقا خودتان بودید و دیدید... خودتان بودید و دیدید که چطور آرزوی مرگ داشتم... دیدمتان در آن شبهای تار و بی ستاره که ماه را نشانم دادید... دیوانه ی ماهم کردید تا بهانه باشد بودن و ماندنم را؟!... حالا پاسخ این جنون که وقت و بی وقت نمیشناسد را چه کسی میدهد؟!... نگفتید حالا که عاشقش شدم پلکهای آسمان را که ببندید از دست میروم؟... پرده برانداختید و رسوايم کردید که چه؟... باز تازيانهی عشق را بر تن ناتوانم میپيچید که يعنی مثلآ عهدم از ياد نرود؟!...
اصلا" مگر شما نبودید که گفتید بخواه؟... خودتان گفتید٬ نگفتید؟ حالا که خواستم٬ اينطور؟... مگر وعدهام ندادید به شرابی پاکيزه که جان سراپا عطشم را سيراب کند؟... مگر حديث ذخائر عالم و عقيق و هزار حرف ديگر را شما در گوشم زمزمه نکردید؟... حالا هزار سال است که قطره... قطره... قطره به سينهام ريختهاید از آن جام و هيچ فکر نميکنید که کوچکم چقدر... و لبريز می شوم! طاقت مرا شما چه ديدهاید که اينطور به محک داغم ميکنید؟...
میخواهم فرياد کنم که قرارمان اين نبود و شکايت که... انگار دست فرود آورده اید به بيرون کشيدن روحم از ميان سينه که اينطور میسوزم... و از تمام ذرات کائنات میشنوم: لاحولَ ولا... آقا در حريمی که جز من و شما و او نماند٬ اينطور رسوايم خواستید که چه؟...
*****************
پ.ن چقدر دلم برای اینجا... شما.. همه ی شما که همیشه پای درد و دلم مینشینید ... تنگ شده بود... واقعا که هیچ کجا خانه ی خود آدم نمیشود.
پ.ن.۲ !! سلاااااااااااااااام!!!!!!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
13:1 توسط : نازنین