چهارشنبه بیست و ششم دی 1386
(...)
از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب
می دانم اری نیستی اما نمی دانم بیهوده می گردم بدنبالت ‚ چرا امشب ؟
هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف ایکاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز حتی ز برگی هم نمی اید صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را ‚ یک نفس هم نیست شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم ‚ تو که می دانی از دیشب باید چه رنجی برده باشم ‚ بی تو ‚ تا امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب*
دلم برایتان تنگ شده... این شبها که صدای طبل و زنجیر از کوچه ها می آید و فریاد میکنند که مظلومیت حسین (ع) را ماندگارتر کنند و شاید تنها شمائید که میدانید که من به هیچ روی زیر بار نمیروم که آن بزرگمرد تاریخ مظلوم بوده باشد.... و این حماسه را ظلم کوچک بی چیزی چون یزید رقم زده باشد... نه ظلم و نه مظلومیت ... اینها کار عشق است... اینها کار باده ایست که حسین از جام آن یگانه نوشیده بود... جامی که مولا ساقی آن بزم الهی برای پسرانش پر کرده بود و حسین (ع) نوشیده بود و حالا انگار هیچ تشنگی ... هیچ زخمی ... هیچ غمی حریف آن مستی نمیشد... و دست نورانیش به دست هرکه خورد انگار چون واگیر، بی واهمه یک یک همه را مست کرد و شما میدانید ... شما میدانید که این شراب الهی چه میکند با مردان خدا... چه میکند با بانویی که مگر چقدر طاقت داشت؟ چقدر ظرفیت داشت... آه... آن شرابم آرزوست... همان شرابی که حتی حر را از دور دست دیوانه کرد...
نه آقا! شما میدانید ... من باور نمیکنم ... هرگز باور نمیکنم حسین (ع) حتی ثانیه ای در زندگیش مظلوم بوده باشد.... مگر مسلمان مومن حق دارد مورد ظلم واقع شود؟ ... که حالا من باور کنم آن عزیز مولا و فاطمه (س) زیر بار چنین ننگی برود... چرا؟... چرا سعی دارند چنین برداشتی را القا کنند؟! ... آقا این اشکها اگر در گوشه ی چشمانم جمع شده به خدا که از سر دلسوزی به حال مرد کربلا نیست.... که از سر غرور و عشق است به پروردگاری که براستی احسن الخالقین است...
* شعر از محمد علی بهمنی است ... و تو که معنی استاد گردی را میدانی به یقین این شعررا دوست خواهی داشت...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
10:14 توسط : نازنین
(...)
هرگز بهار در تمام زندگی من بیش از یک روز کامل طول نکشیده است... من دستانم خسته است و خواب موذی مدام پلکهایم را سنگین تر میکند.... حالا زمان بسرعت میگذرد... صدای اذان می آید... و من به نخستین نفسهای کودکی می اندیشم که در گوشش جملاتی را زمزمه میکنند که دیگر هرگز پس از آن بدین وضوح نخواهدش شنید... الله اکبر... بزرگمردی میگفت که عاشقانه ترین جمله ی دنیاست این الله اکبر ...
و دختری کوچک امروز در این گوشه ی دنیا بین بزرگی و مهر خدا گیج و سر در گم دست و پا میزند... دوستت دارم...تو بزرگی .... بزرگی ات را دوست دارم و مهر تو بزرگ است...
میشکند... تمام این چند روز اخیر نازکتر از چینی یادگاری مادربزرگ بوده است... حالا خیالم راحت تر است... هق هق ترک خورده با صدای شهادتین در هم میپیچد...
یاد تو می افتم با آن نگاه مقتدر و کلام استوار : آزادی ات را به رخ خدا میکشی؟!! شکستگی ام را که عظیم تر است هرگز به رخ احدی نکشیده ام چه برسد به آزادی ام که ناچیز است را به رخ خدا...
ده ثانیه تا انتها... آه منجی وعده داده شده... عاشقان برگردند... یا تو بر میگردی؟....
پ . ن .خدایا...بزرگا... آفریدگارا...
در لا به لای خستگیهایم گاهی درنگ کن... دستان سرشار از هیچم را گرم کن و نگاه سرد و ماتم را جلا ده... اینروزها چنان تهی و بی علاقه زندگی میکنم که از تصورش حتی شرم دارم... مگر میشود هدیه ای را از عزیزترینی دریافت کنی و بعد روزی هزار بار آرزو کنی که ای کاش نابود میشد... چگونه است که اینهمه موهبت زندگی برایم بی ارزش شده؟؟؟ چگونه است که هیچ نمیخواهم مگر مرگ؟؟؟ آه نازنین... آه همه ی بود و نبود... یکتای پرستیدنی ... از این درد بی درمان جز با تو با چه کسی میتوانم سخن گفت؟ ... میدانم که اینهمه سستی و ناامیدی اکبرگناهان است . میدانم اما باز هم جز از خودت نمیتوانم کسی دیگر را به یاری بطلبم... چنان که دیده ای و عالمی که شکایت من از تو جز به خودت معنا ندارد که دردم از یارست و درمان نیز هم... پس یاریم کن ... شوق دریافت هدیه را در دلم زنده کن ... ای مهربانترين مهربانان...
پ.ن. 2! این نوشته را جای دیگری نوشته بودم اما....

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
10:24 توسط : نازنین
(...)
آنقدر خسته و دلگیرم که بغض وحشیانه گلویم را فشار میدهد اما ...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
14:33 توسط : نازنین