تبليغاتX
ذکر مدام تو
ذکر مدام تو

یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386

میم مثل... ماجد!



(...)

فرشته ترین! دستانت نهایت آرامش بود آنگاه که دلتنگ و پریشان بودم .... و صورت مهربانت نوید عشق ...آسمانی! دلم امروز از صبح عجیب هوای پرسه هایمان را کرده ... هوای خنده هایمان و دردهایمان که چه صبورانه همه را تو در دل دریاییت جا میدادی... نمیدانم کجایی؟ نمیدانم تو را دقیقا در کجای این سفر لعنتی جا گذاشتم... و آیا این منم که رفیق نیمه راه شدم یا تو... اما مادر ... اینروزها که بوی بهار کم کم از روزنه های خانه ی کوچکم وارد میشود .... دست و دلم به هیچ کاری نمیرود... بی نهایت حضور مهربانت را کم دارم ... کاش ....

کاش دلم را به ذکر ناب یگانه قرص کنم که ... یکی هست که کافیست!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:56 توسط : نازنین

شنبه سیزدهم بهمن 1386



(...)

 

از تو ، کلاه افتد. همین! ازمن سرافتد . بر زمین...
ارزان هدر کردی مرا ، حیفم نبود؟ ای نازنین...
از ریشه برکندی مرا.الخیرُنا فی ما وَقـَع:
من خون ِ دل خوردم ولی...هذا طعامُ العاشقین...
با "ای ِ ذنبٍ" می‏کُشی...ما را. چه مومن می‏کُشی...
با تازیانه‏ت می‏زنی...آواز ِ بی"حبل‏المتین"...
ای هِی‏هِی‏ستان ِ غزل! آتش ندارد . دود ِ من؟
دارم نیستان ِ غزل...دزدانه ...بنشین... در کمین...

 

 

فرم اهدای اعضای بدن بعد از مرگ مغزی را به شرکت ما آورده اند... هرکس بخواهد پر میکند ... خانمی در نگهبانی ایستاده و موقع خروج بی حوصله به هرکس یکی تعارف میکند... فرم را در دستم میگیرم و میپرسم که چه اعضایی را میپذیرند... با بی علاقگی خاصی میگوید که اينجا نوشته، علامت بزنيد... قلب،كليه،ريه، قرنيه،كبد.... نگاهی كردم و گفتم: همه‌ی اعضاء رو می‌تونم علامت بزنم غير از اولی. بدون اينكه سرش را بلند كند گفت: چطور... مگه مشكل داريد؟ گفتم:نه. اين بار نگاه کنجکاوی به من انداخت و گفت: پس منظورتون چيه؟... گفتم: هيچی ديگه... چيزی رو كه ندارم چطور می‌تونم اهداء كنم؟! يكدفعه انگار متوجه شده‌باشد زد زير خنده و گفت: شما چقدر بانمكی خانوم!  می‌دونی كار ما يه جوريه كه كمتر پيش می‌آد كسی باهامون شوخی كنه و بخنديم! گفتم: ولی من جدی گفتم. باز هم خنديد. ولی من جدی گفتم... خیلی خیلی جدی!

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:25 توسط : نازنین

یکشنبه هفتم بهمن 1386

رفع ابهام برای آخرین بار.... انشاالله!



(...)

به تمام کسانی که همچنان با حضور استاد در سطر سطر زندگی من مشکل دارند...

 

1-   رهایش نمیکنم چون رها شدنی نیست... شما هم اگر به مجرای نوری میرسیدید که چون دیگر مجراها سیاهی ها و کثیفیها راه عبور نور را در آن نبسته بودند دست از دامنش نمیداشتید.... نمیدانید از چه سخن میگویم چون او را ... او را... او را ندیده اید....

 

2-   وقتی کسی خداوند را در زندگی شما زنده کند انگار به شما زندگی بخشیده.... وقتی کسی نه فقط در کلام که در تک تک ثانیه های عملش عشق الهی موج بزند شما نمیتوانید ثانیه ای از او چشم بردارید که تمام حرکاتش رقصی باشکوه است که جلوه ی بینظیری از معشوق را یادآوری میکند...

 

3-   درجواب یکی از کامنتها: از آدم محبوب گفته بودید... کسی محبوب نمیشود مگر زمانی که دست از جا کردن خود در دل یا کلام آدمها کشیده باشد... استاد تنها " هستند ".... و این بودن همه جانبه ایشان را به خودی خود در دل و جان و کلام و نوشته ی همه ی شاگردان جا کرده که آنکه تنها از دوست میگوید دیگر "خودش" نیست....

 

4-   از وقتی او را استاد نامیدم شرم دارم کس دیگری را به این نام خطاب کنم و قطعا به خاطر دارید این کلام ارزشمند را که " هر کس کلمه ای به من آموخت مرا تا ابد بنده ی خود کرد" و تکلیف روشن است که آنکس که خدا را به زندگی من وارد کرده چه حکمی بر من دارد....

 

5-   کلام ایشان تا به امروز کوچکترین تضادی با کلام یگانه نداشته مگر برای قومی به غایت نزدیک به بنی اسرائیل... (رنگ و شکل و شمایل گاو شاید برای خیلی ها در آن روزگار شبهه ایجاد کرد . حال آنکه اصل چیز دیگریست...)

 

6-      تبلیغ؟!؟! متاسفم که نمیدانید ... متاسفم که عشق مرا در انتقال آنچه آموخته ام و آنچه شنیده ام نمی بینید.... و در نمی یابید... چه حیف!

 

7-   هر چند آن دیگر وبلاگم را بسته ام اما همکلاسیهایم را صمیمانه پشتیبانی میکنم.... نشر تعالیم حق چگونه ممکن است بد باشد؟!؟!...  البته آن شاگردانی که چون پروانه به دور شمع استاد گرد می آیند راه را بر دیگران میبندند؟ یا هر کجا که پرواز میکنند عطر حضور را با خود حمل میکنند؟ ... چه کسی را دیده اید که عشق و شور مرادش را در دل پنهان کند؟ ... مگر کسی که تردیدی از آنچه دریافت کرده در دل دارد.... دلیل بستن آن دیگر وبلاگم هم جلوگیری از بیشتر سیاسی جلوه دادن موضوع بود... همین! دلم سخت از بیرحمیتان گرفته....

 

8-   اگر لحنم تند بود عذر میخواهمتان... هدفم این نبوده اما پس از این از پاسخ به چنین کامنتهایی معذورم چون این حرفها را بیش از 20 بار است که گفته ام و حالا دیگر میدانید که نازنین را پس از دیدار آن بزرگمرد چه شده است....

 

9-   گمان میکنم تعداد دوستانی که دیدن نام استاد در وبلاگ من برایشان صورت خوشی ندارد بسیار اندک باشند... دلم برای همانها هم تنگ میشود اما اگر اینهمه اذیت میشوید دفتر من را ورق نزنید که هرگز هرگز هرگز دست از ابراز آنچه براستی از او در دل دارم نخواهم شست...

 

10- باز هم متاسفم که کمی صریح بود... هرچند صراحت در دوستی نعمت است ... نه؟

 

 

در پناه یکی

 

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:24 توسط : نازنین

سه شنبه دوم بهمن 1386



(...)

مهربان یاران دوست داشتنیم... حتما به خاطر دارید آنروزها که استاد نازنین در بند بودند در وبلاگ دیگری به نام " به یاد آورید" با آدرس اینترنتی "مجذوب خورشید" مینوشتم.... دوستانی از علت آن "مجذوب خورشید" پرسیده بودند که مجال نشد در آن دفتر دیگر توضیحی برایش بنویسم... اینجا حالا با دلی امیدوارتر برایتان بازگو میکنم که آن نام از تمثیلی از خود استاد برداشت شده بود بدین مضمون:

"مجذوب خورشید"

"در روز روشن ، در آسمان صاف و آفتابی ، بدنبال خورشید میگردیم. خورشید در مقابل ماست. او مارا احاطه کرده . به او مینگریم ، اما توهمات ، قضاوتها، تصورات و برداشتهایمان مانع از آن میشود که به این راحتی و آسانی به حقیقت دست یابیم. ما در مقابل خورشیدیم ، آنرا میبینیم ، اما بر اثر توهمات از دریافت آن محروم میشویم. پس سر و گردن را میچرخانیم . خود نیز به دور خود میگردیم تا خورشید را در آسمان بیابیم . به مشرق و مغرب، به شمال و جنوب، به بالا و پائین سر میکشیم تا این خورشید را در یابیم. در حالیکه بیهوده جستجو میکنیم و هرچه بیشتر میگردیم، از آن دورتر می شویم. او در دسترس است، خیره به ما مینگرد، همان لحظه که خیره نگاهش کردیم، همان لحظه که بهترین هنگام زندگی بود، همان وقت که به حقیقت نزدیک بودیم، به یاد آوریم....

میگردیم و میگردیم اما تنها نیرو وفرصت خود را هدر میدهیم، او که روشن و نورانی میکند، همینجاست. همراه تو. و تو از حقیقت میگریزی زیرا خودت در میانی...

پس باید چه کار کرد؟ آرام باشید. همانجا که هستید ، باشید. ساکت بمانید . بیهوده نچرخید، بمانید، خیره به سوی خورشید نگاه کنید. لحظه ای از آن چشم برندارید، لحظه ای غفلت نکنید. نه به شرق و نه به غرب، نه به شمال و نه به جنوب، همین جا، او که نجات بخش است ، او که حیات میدهد ، همین جاست، اکنون همین جاست....

چیزی گم نشده که پیدایش کنید. پس چون گمراهان ، به دنبال پیدای پیدا نگردید.

تنها خیره به او بنگرید ، گرمایش را حس کنید، نورش را به خود جذب کنید ، از روشنائیش بهره مند شوید، صدایش را بشنوید...

پس اینگونه در آرامش و راحتی، فارغ از هر تقلای بیهوده باشید. تنها، باشید، که این شدنها نشان گم کردن خورشید است. مگر ممکن است خورشید ، در روز روشن و آسمان صاف گم شود؟

به خورشید خیره شوید. اگر واقعا به خورشید خیره شوید، کور میشوید. اما این کوری ناشی از قدرت نور است نه از جهل و تاریکی . این نابینایی عاشق است نه کوری نادانی و تنفر.

وقتی اینگونه کور شدید ، دیگر چیزی نمی بینید . هیچکس و هیچ چیز را ، تنها خورشید است که در خاطر شما ، در قلب و ذهن شما به جا مانده ، چیزی نمی بینید . نه من را ، نه تو را، تنها او را می بینید. نه دنیا ، نه مال دنیا، نه لذتهای دنیا، نه چیزی که مال من است، نه پدر، نه مادر، نه همسر، نه دیروز و نه فردا را، نه برادر و نه خواهر ، هیچ چیزی نمی بینید جز خورشید زندگی را...

فراموش نکنید آن نابینایی که از نور و از عشق ناشی میشود، خود به روشن بینی، به شهود حقیقت و به کشف اسرار منجر میگردد. پس این عاشق نابینا ، چشمش به باطن خورشید، به خورشید درون گشوده میشود. او خورشید حقیقی را در درون خود پیدا میکند. روح خدا را در خود می بیند و خدا را در خود می یابد. پس به آن خیرگی پر از آرامش و لذت ادامه میدهد. این خورشید درونی ، عظیم است. حرارتی شدید دارد، بسیار شدیدتر از خورشید بیرونی. پس وقتی آشکار شود، همه ی وجود انسان را ، همه ی منیتها ، برداشت ها ، خودخواهی ها و خودپرستی ها ، همه ی گناهان و و همه ی قضاوتها را ذوب میکند. آنگاه این عاشق نابینا شروع به ذوب شدن میکند. او ذوب میشود  و قطرات وجودش در خورشید میریزد. او به سوی خورشید جاری میشود و چون رودی در دریایش میریزد. اما بالاخره چه چیزی باقی میماند؟

این تنها خورشید است که میماند. پس عاشق نابینا چه شد؟ او همان خورشید است. دیگر نمیتوانید او را از خورشید جدا کنید. او جزئی از خورشید هستی بخش، جزئی از حقیقت شده . تنها خورشید مانده، خورشید حقیقت در او ظهور کرد. پس نابود اما در واقع زنده شد. او حقیقتا" زنده شده زیرا به سرچشمه ی زندگی پیوسته."

 

در پناه یکی


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:18 توسط : نازنین

دربـــاره وبـلـاگ