تبليغاتX
ذکر مدام تو
ذکر مدام تو

دوشنبه نوزدهم فروردین 1387



(...)

من خندیدم... کسی باورش نمیشد که من بعد از آن طوفان مهیب لبخند بزنم... اما من خندیدم... نه حتی یک لبخند کمرنگ و بیروح... من از ته ته دلم خندیدم... من به چیزی ایمان داشتم... ایمان من به وسعت حتی نام تو هم نبود که ایمان به نام تو ، خود همه چیز است ... و ایمان من کوچکتر از اینها بود... به چیزکوچکی ایمان داشتم ... شبیه هلال کوچک ماه وقتی به من نگاه میکرد ... و نه حتی ماه تمام... من ایمان داشتم به مرزی خمیده و روشن که از دستان قدرتمند تو ظهور کرده بود... و در میان ناباوری کسانی که مات مانده بودند ...و نگران ، نمیدانستند که این خنده ی مجنونی از دست رفته است یا دخترکی بیخیال میخندیدم... و آن روشن کوچک دور جواب این ایمان را داد ... درست یکهفته بعد از دخیلی که به دستان زرد رنگش که حالا بزرگتر شده بود بستم...

حالا ایمان من قد کشیده.... حالا من به چیزی نزدیکتر ایمان دارم ... من به چیزی بزرگتر و روشن تر .... به چیزی باشکوه تر ... بسیار با شکوه تر ... من به نام تو هنوز نه به معنی آن، که برایم ناممکن مینماید...- ایمان دارم ... من به تنها یکی از بیشمار نام تو ... من به مالکیت تو ایمان دارم... و میدانم که تو املاکت را بی نگهبان و بی حساب رها نمیکنی... من ایمان دارم که تو ... تویی که نمیشناسمت اما دوستت دارم تنهایم نمیگذاری... به حرمت همان نام مالکی که بر توست- و من تنها شنیده ام و نمیدانم که یعنی چه؟- به حرمت همان نام ... به حرمت همان یک نام ، قدم در خانه ای بگذار که هرچند خونین و تنگ است اما ملک شخصی توست و قدمهای جز تو را شایسته نیست ای مهربانترین مهربانان...


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:29 توسط : نازنین

دربـــاره وبـلـاگ