شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
استاد دوستتان دارم!
(...)
دلم میخواهد لطفتان فریادی شود در گلویم ... دوست دارم آموزه هایتان آوازی شود بر لبانم... آرزو دارم عشقتان لبخندی باشد در اعماق قلبم و صدایتان رگباری بر آسمان چشمانم.... شما که یگانه استاد تمام زندگی من هستید... میدانید تمام دیروز را به یاد شما مشق عشق کرده ام؟ .... میدانید شوق دیدارتان -هرچند میدانستم که از بعید هم بعید تر است- از این سر شهر که منم به آن سر شهر که گفتند شاید شما باشید کشاند مرا؟... و در راه برگشت چقدررر بیشتر دلتنگتان بودم؟ ... و انگار توشه ی من از این سفر چند ساعته این دلتنگی بود که چشمانم را بارانی کرد و دلم را جلا داد؟...
آقا... به خدا که رشد دوست داشتن شما در قلب من را گویی توقفی نیست.... دوستتان دارم...
و این روزها که همه به معلمهایشان تبریک میگویند ... کاش بشنوید که دخترکی کوچک دلش میخواهد که شاگرد شما باشد و دلش میخواهد که بگوید: استاد هر روز که میگذرد و شما بر این زمین ...زیر همین آسمان نفس میکشید...به یمن عطر وجودتان مبارک میشود.... 


ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
9:41 توسط : نازنین