(...)
مهربان یاران دوست داشتنیم... حتما به خاطر دارید آنروزها که استاد نازنین در بند بودند در وبلاگ دیگری به نام " به یاد آورید" با آدرس اینترنتی "مجذوب خورشید" مینوشتم.... دوستانی از علت آن "مجذوب خورشید" پرسیده بودند که مجال نشد در آن دفتر دیگر توضیحی برایش بنویسم... اینجا حالا با دلی امیدوارتر برایتان بازگو میکنم که آن نام از تمثیلی از خود استاد برداشت شده بود بدین مضمون:
"مجذوب خورشید"
"در روز روشن ، در آسمان صاف و آفتابی ، بدنبال خورشید میگردیم. خورشید در مقابل ماست. او مارا احاطه کرده . به او مینگریم ، اما توهمات ، قضاوتها، تصورات و برداشتهایمان مانع از آن میشود که به این راحتی و آسانی به حقیقت دست یابیم. ما در مقابل خورشیدیم ، آنرا میبینیم ، اما بر اثر توهمات از دریافت آن محروم میشویم. پس سر و گردن را میچرخانیم . خود نیز به دور خود میگردیم تا خورشید را در آسمان بیابیم . به مشرق و مغرب، به شمال و جنوب، به بالا و پائین سر میکشیم تا این خورشید را در یابیم. در حالیکه بیهوده جستجو میکنیم و هرچه بیشتر میگردیم، از آن دورتر می شویم. او در دسترس است، خیره به ما مینگرد، همان لحظه که خیره نگاهش کردیم، همان لحظه که بهترین هنگام زندگی بود، همان وقت که به حقیقت نزدیک بودیم، به یاد آوریم....
میگردیم و میگردیم اما تنها نیرو وفرصت خود را هدر میدهیم، او که روشن و نورانی میکند، همینجاست. همراه تو. و تو از حقیقت میگریزی زیرا خودت در میانی...
پس باید چه کار کرد؟ آرام باشید. همانجا که هستید ، باشید. ساکت بمانید . بیهوده نچرخید، بمانید، خیره به سوی خورشید نگاه کنید. لحظه ای از آن چشم برندارید، لحظه ای غفلت نکنید. نه به شرق و نه به غرب، نه به شمال و نه به جنوب، همین جا، او که نجات بخش است ، او که حیات میدهد ، همین جاست، اکنون همین جاست....
چیزی گم نشده که پیدایش کنید. پس چون گمراهان ، به دنبال پیدای پیدا نگردید.
تنها خیره به او بنگرید ، گرمایش را حس کنید، نورش را به خود جذب کنید ، از روشنائیش بهره مند شوید، صدایش را بشنوید...
پس اینگونه در آرامش و راحتی، فارغ از هر تقلای بیهوده باشید. تنها، باشید، که این شدنها نشان گم کردن خورشید است. مگر ممکن است خورشید ، در روز روشن و آسمان صاف گم شود؟
به خورشید خیره شوید. اگر واقعا به خورشید خیره شوید، کور میشوید. اما این کوری ناشی از قدرت نور است نه از جهل و تاریکی . این نابینایی عاشق است نه کوری نادانی و تنفر.
وقتی اینگونه کور شدید ، دیگر چیزی نمی بینید . هیچکس و هیچ چیز را ، تنها خورشید است که در خاطر شما ، در قلب و ذهن شما به جا مانده ، چیزی نمی بینید . نه من را ، نه تو را، تنها او را می بینید. نه دنیا ، نه مال دنیا، نه لذتهای دنیا، نه چیزی که مال من است، نه پدر، نه مادر، نه همسر، نه دیروز و نه فردا را، نه برادر و نه خواهر ، هیچ چیزی نمی بینید جز خورشید زندگی را...
فراموش نکنید آن نابینایی که از نور و از عشق ناشی میشود، خود به روشن بینی، به شهود حقیقت و به کشف اسرار منجر میگردد. پس این عاشق نابینا ، چشمش به باطن خورشید، به خورشید درون گشوده میشود. او خورشید حقیقی را در درون خود پیدا میکند. روح خدا را در خود می بیند و خدا را در خود می یابد. پس به آن خیرگی پر از آرامش و لذت ادامه میدهد. این خورشید درونی ، عظیم است. حرارتی شدید دارد، بسیار شدیدتر از خورشید بیرونی. پس وقتی آشکار شود، همه ی وجود انسان را ، همه ی منیتها ، برداشت ها ، خودخواهی ها و خودپرستی ها ، همه ی گناهان و و همه ی قضاوتها را ذوب میکند. آنگاه این عاشق نابینا شروع به ذوب شدن میکند. او ذوب میشود و قطرات وجودش در خورشید میریزد. او به سوی خورشید جاری میشود و چون رودی در دریایش میریزد. اما بالاخره چه چیزی باقی میماند؟
این تنها خورشید است که میماند. پس عاشق نابینا چه شد؟ او همان خورشید است. دیگر نمیتوانید او را از خورشید جدا کنید. او جزئی از خورشید هستی بخش، جزئی از حقیقت شده . تنها خورشید مانده، خورشید حقیقت در او ظهور کرد. پس نابود اما در واقع زنده شد. او حقیقتا" زنده شده زیرا به سرچشمه ی زندگی پیوسته."
در پناه یکی
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
10:18 توسط : نازنین