رفع ابهام برای آخرین بار.... انشاالله!
(...)
به تمام کسانی که همچنان با حضور استاد در سطر سطر زندگی من مشکل دارند...
1- رهایش نمیکنم چون رها شدنی نیست... شما هم اگر به مجرای نوری میرسیدید که چون دیگر مجراها سیاهی ها و کثیفیها راه عبور نور را در آن نبسته بودند دست از دامنش نمیداشتید.... نمیدانید از چه سخن میگویم چون او را ... او را... او را ندیده اید....
2- وقتی کسی خداوند را در زندگی شما زنده کند انگار به شما زندگی بخشیده.... وقتی کسی نه فقط در کلام که در تک تک ثانیه های عملش عشق الهی موج بزند شما نمیتوانید ثانیه ای از او چشم بردارید که تمام حرکاتش رقصی باشکوه است که جلوه ی بینظیری از معشوق را یادآوری میکند...
3- درجواب یکی از کامنتها: از آدم محبوب گفته بودید... کسی محبوب نمیشود مگر زمانی که دست از جا کردن خود در دل یا کلام آدمها کشیده باشد... استاد تنها " هستند ".... و این بودن همه جانبه ایشان را به خودی خود در دل و جان و کلام و نوشته ی همه ی شاگردان جا کرده که آنکه تنها از دوست میگوید دیگر "خودش" نیست....
4- از وقتی او را استاد نامیدم شرم دارم کس دیگری را به این نام خطاب کنم و قطعا به خاطر دارید این کلام ارزشمند را که " هر کس کلمه ای به من آموخت مرا تا ابد بنده ی خود کرد" و تکلیف روشن است که آنکس که خدا را به زندگی من وارد کرده چه حکمی بر من دارد....
5- کلام ایشان تا به امروز کوچکترین تضادی با کلام یگانه نداشته مگر برای قومی به غایت نزدیک به بنی اسرائیل... (رنگ و شکل و شمایل گاو شاید برای خیلی ها در آن روزگار شبهه ایجاد کرد . حال آنکه اصل چیز دیگریست...)
6- تبلیغ؟!؟! متاسفم که نمیدانید ... متاسفم که عشق مرا در انتقال آنچه آموخته ام و آنچه شنیده ام نمی بینید.... و در نمی یابید... چه حیف!
7- هر چند آن دیگر وبلاگم را بسته ام اما همکلاسیهایم را صمیمانه پشتیبانی میکنم.... نشر تعالیم حق چگونه ممکن است بد باشد؟!؟!... البته آن شاگردانی که چون پروانه به دور شمع استاد گرد می آیند راه را بر دیگران میبندند؟ یا هر کجا که پرواز میکنند عطر حضور را با خود حمل میکنند؟ ... چه کسی را دیده اید که عشق و شور مرادش را در دل پنهان کند؟ ... مگر کسی که تردیدی از آنچه دریافت کرده در دل دارد.... دلیل بستن آن دیگر وبلاگم هم جلوگیری از بیشتر سیاسی جلوه دادن موضوع بود... همین! دلم سخت از بیرحمیتان گرفته....
8- اگر لحنم تند بود عذر میخواهمتان... هدفم این نبوده اما پس از این از پاسخ به چنین کامنتهایی معذورم چون این حرفها را بیش از 20 بار است که گفته ام و حالا دیگر میدانید که نازنین را پس از دیدار آن بزرگمرد چه شده است....
9- گمان میکنم تعداد دوستانی که دیدن نام استاد در وبلاگ من برایشان صورت خوشی ندارد بسیار اندک باشند... دلم برای همانها هم تنگ میشود اما اگر اینهمه اذیت میشوید دفتر من را ورق نزنید که هرگز هرگز هرگز دست از ابراز آنچه براستی از او در دل دارم نخواهم شست...
10- باز هم متاسفم که کمی صریح بود... هرچند صراحت در دوستی نعمت است ... نه؟
در پناه یکی
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
8:24 توسط : نازنین