تبليغاتX
ذکر مدام تو
ذکر مدام تو

شنبه سیزدهم بهمن 1386



(...)

 

از تو ، کلاه افتد. همین! ازمن سرافتد . بر زمین...
ارزان هدر کردی مرا ، حیفم نبود؟ ای نازنین...
از ریشه برکندی مرا.الخیرُنا فی ما وَقـَع:
من خون ِ دل خوردم ولی...هذا طعامُ العاشقین...
با "ای ِ ذنبٍ" می‏کُشی...ما را. چه مومن می‏کُشی...
با تازیانه‏ت می‏زنی...آواز ِ بی"حبل‏المتین"...
ای هِی‏هِی‏ستان ِ غزل! آتش ندارد . دود ِ من؟
دارم نیستان ِ غزل...دزدانه ...بنشین... در کمین...

 

 

فرم اهدای اعضای بدن بعد از مرگ مغزی را به شرکت ما آورده اند... هرکس بخواهد پر میکند ... خانمی در نگهبانی ایستاده و موقع خروج بی حوصله به هرکس یکی تعارف میکند... فرم را در دستم میگیرم و میپرسم که چه اعضایی را میپذیرند... با بی علاقگی خاصی میگوید که اينجا نوشته، علامت بزنيد... قلب،كليه،ريه، قرنيه،كبد.... نگاهی كردم و گفتم: همه‌ی اعضاء رو می‌تونم علامت بزنم غير از اولی. بدون اينكه سرش را بلند كند گفت: چطور... مگه مشكل داريد؟ گفتم:نه. اين بار نگاه کنجکاوی به من انداخت و گفت: پس منظورتون چيه؟... گفتم: هيچی ديگه... چيزی رو كه ندارم چطور می‌تونم اهداء كنم؟! يكدفعه انگار متوجه شده‌باشد زد زير خنده و گفت: شما چقدر بانمكی خانوم!  می‌دونی كار ما يه جوريه كه كمتر پيش می‌آد كسی باهامون شوخی كنه و بخنديم! گفتم: ولی من جدی گفتم. باز هم خنديد. ولی من جدی گفتم... خیلی خیلی جدی!

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:25 توسط : نازنین

دربـــاره وبـلـاگ