یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
میم مثل... ماجد!
(...)
فرشته ترین! دستانت نهایت آرامش بود آنگاه که دلتنگ و پریشان بودم .... و صورت مهربانت نوید عشق ...آسمانی! دلم امروز از صبح عجیب هوای پرسه هایمان را کرده ... هوای خنده هایمان و دردهایمان که چه صبورانه همه را تو در دل دریاییت جا میدادی... نمیدانم کجایی؟ نمیدانم تو را دقیقا در کجای این سفر لعنتی جا گذاشتم... و آیا این منم که رفیق نیمه راه شدم یا تو... اما مادر ... اینروزها که بوی بهار کم کم از روزنه های خانه ی کوچکم وارد میشود .... دست و دلم به هیچ کاری نمیرود... بی نهایت حضور مهربانت را کم دارم ... کاش ....
کاش دلم را به ذکر ناب یگانه قرص کنم که ... یکی هست که کافیست!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
7:56 توسط : نازنین