سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
چشمهای من به جای دستهای تو!
(...)
ا ی درخت آشنا
شاخه های خويش را
ناگهان كجا
جا گذاشتی؟
يا به قول خواهرم فروغ:
دست های خويش را
در كدام باغچه
عاشقانه كاشتی؟
اين قرارداد
تا ابد ميان ما
برقرار باد:
چشمهای من به جای دستهای تو!
من به دست تو
آب میدهم
تو به چشم من
آبرو بده!
من به چشمهای بیقرار تو
قول ميدهم:
ريشه های ما به آب
شاخهای ما به آفتاب میرسد
ما دوباره سبز میشويم!
قيصر امينپور
برای تو آنقدر نور و آفتاب آرزو کردم تا همه ی یخها را آب کند... تا زمستان تمام شود و بهار بیاید... همان بهاری که دلت را پر از شکوفه میکند... همان بهاری که تو روزی به من هدیه کردی و از آنروز به بعد خودت همنشین پاییز شدی ...نمیدانی همراه من... نمیدانی وقتی چشمهایت به یاد آن بهاری که گذشت برق میزند چقدررررر دلتنگ میشوم... من برای تو که درخت نه، که جنگلی انبوهی تمام اشکهایم را نذر کردم تا جوانه بزنی و به بار بنشینی ...
میدانی؟! من برای آن جنگل انبوه بهار آرزو کردم حتی اگر میوه هایش سهم من نباشد...حتی اگر سهم من نباشد...
زمزمه میكنم يا مقلّب القلوب... دلش را به تو میسپارم و دلم را... والابصار... چشمهايم را... بخشيدم... چشمهايم را... يا مدبّر الليّل والنّهار...روزها و شبهايش را روشن كن و لبريز... از عشق... روزها و شبهايم را سپردم... حوّل حالنا...هرچه خوبی و زيبايی است سهم روزگارش باشد، هرچه بهار... الی احسنالحال... راضیاش كن... راضیام كن به رضای خودت... راضیام كن به رضا... رضا... رضا... احسن الحال خودت ... نه من!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
9:23 توسط : نازنین